header photo

گفتگو با رفیق عادله چرنیک بلند صدرفرقه دمکرات آذربایجان

  ره آورد یک سفر!

گفتگو با رفیق عادله چرنیک بلند صدرفرقه دمکرات آذربایجان

بهروز مطلب زاده

بخش دوم

ع - همانطورکه قبلن هم اشاره کردم، مادرمن واقعن زن روشنفکر و فهمیده ای بود، من هر وقت، هرکدام از دوستانم را که می خواستم  می توانستم به خانه دعوت کنم. اوهیچ اعتراضی به این کار نمی کرد، البته او بدون اینکه چیزی به من بگوید، هواسش کاملن به همه کارهای من بود. او به هیچ وجه  دررابطه با کارهای سیاسی وهنری، محدودیتی برای من ایجاد نمی کرد و همانطور که هم اشاره کردم، نه تنها به من اجازه می داد تا با دوستانم، برای دادن کنسرت و اجرای نمایش، به همراه آن ها، به شهرستان ها بروم. بلکه حتی گاهی پیش می آمد که ما برای کارهای مربوط به تشکیلات جوانان، نیمه های شب، به همراه سه چهارتا پسر، می رفتم مثلن به « نَمین» یا جاهای دیگر.   یادم است که «پاریاب» درروزنامه «جودت» مقاله ای دراین باره نوشته بود. اوبا اشاره به من نوشته بود که « یک دختر چهارده ساله آمد اینجا، همه را جمع کرد و جلسه گذاشت».

اودرابتدای نوشته اش اشاره کرده بود که « صبح، پنج شش دختر با چادر آمدند، اما بعد از ظهر که جلسه دیگری گذاشتیم، آن وقت همه این دختر ها بدون روسری در جلسه شرکت کردند».

این ها را «پاریاب » در روزنامه «جودت» نوشته بود، برای همین هم یادم مانده.

خلاصه اینکه آن زمان، فعالیت ها خیلی زیاد بود. یک مجلس شاعرها، داشتیم که مسئولش «بالاش آذراوغلی» بود.

درآن زمان من هم، گاه گداری شعر می نوشتم. شعرهایم درروزنامه «جودت» هم چاپ می شد در بالای شعرهای من می نوشتند، ازشاعر 14 ساله، یک نقطه جلو اش می گذاشتن و اضافه می کردند «عادله»

ب – ظاهرن بعدها دیگر به شعر و شاعری نپرداختید، اینطور نیست؟

ع – بله همینطور است، اتفاقن بعدها، یعنی سال ها بعد، یک روز آذر اوغلی از من پرسید :

 ببینم، تو یه زمانی شعرهم می گفتی، اون موقع که بچه بودی، یه چیزهائی میگفتی، پس چی شد؟ »

خندیدم و گفتم :

خوب  بچه بودم ... عقلم نمی رسید ... حالا بزرگ شدم، عاقل شدم، دیگه نمی نویسم ( می خندد و ادامه می دهد) «بالاش» حرفم را جدی گرفت، ناراحت شد. گفت :

«این حرف چیه میزنی... یعنی ما عقل نداریم که شعر میگیم؟»-  

گفتم :

- « نه ... منظورم این است که اون موقع ها یک چیزهایی می نوشتم، حالا دیگه نمی تونم ... یعنی استعدادش رو ندارم. خوب شاعر باید استعداد داشته باشه خوب »

آره، داشتم می گفتم، مجلس شاعرها، داشتیم، تشکیلات زنان داشتیم و سه تا حوزه زنان هم داشتیم که مسئول یکیش خانم « قهرمانی» بود. فاطمه قهرمانی، او حقیقتا قهرمان بود، یک زن بی نظیری بود. من بعدها او را هم درباکو دیدم، مسئول یکی دیگر ازحوزه ها، «زیور خانم» بود. زیور خانم معلم ، زن با سوادی بود، تمام کارهای نوشتنی را او انجام می داد.

ومسئول حوزه سوم هم، مادرمن بود یعنی «خدیجه خانم»

در دوره حکومت ملی، ما، یک بار هم، روز جهانی زن را، روز 8 مارس را جشن گرفتیم. در آن روز، زن ها برای پیشه وری نامه نوشتند، نوشتند که ما حاضریم همراه و دوش به دوش برادرهایمان درجنگ شرکت کنیم.

اگر اشتباه نکنم، در آن زمان، دراطراف زنجان، بین فدائی ها و تنفنگچی های خان ها، جنگ و درگیری بود.

بله، این نامه، از طرف زن های شهر اردبیل خطاب به پیشه وری نوشته شد. از طرف شهر اردبیل، شهری که در آن زمان کاملن شهری مذهبی بود و خرافات درآن بیداد می کرد. البته الان دقیق نمیدانم که چه وضعی دارد.

درآن زمان دراردبیل حتی چند زن پلیس هم داشتیم که با همان لباس پلیس می کردند. زن ها و دخترها و پسرهای جوان، در دسته های بزرگ، در حالی که شعر و سرود می خواندند به سربازخانه می رفتند و خواستار تعلیم آموزش کار با اسلحه می شدند. همانطور که قبلن هم اشاره کردم، آقایان «پزشکیان» و «مهدی کیهان» که بعدها، در جریان فاجعه ملی کشتار زندانیان سیاسی در جمهوری اسلامی اعدام شد، دو تن از افسران عضو حزب توده ایران بودند که  کارکردن با اسلحه را به ما آموزش می دادند.

اولین باری که با تفنگ تیراندازی کردم را هیچ وقت ازیاد نمی برم، تفنگ را خوب نچسبانده بودم به اینجام ( به شانه اش اشاره می کند) وقتی ماشه تفنگ را فشار دادم همچین کوبید به شانه ام که چند ماه کتفم درد می کرد.

دراردبیل یک سینما هم داشتیم. اولین کسی که درشهراردبیل سیما باز کرد، بهش می گفتند « حسن آرتیست»

ب – حسن آرتیست؟

ع – آره، مشهوره،

ب – صاحب سینما بود؟

ع – بله صاحب سینما بود، شنیدیم که بعد از مهاجرت  ما او را خیلی اذیت کردند. می گفتند که او را به جای اسب و گاو به گاری بسته ودرخیابان ها گردانده بودند ... من سال ها بعد، باردوم که به ایران رفتم، درتهران که بودم یک باردیگرحسن آرتیست را دیدم.

فیلم «آرشین مال آلان» را هم اولین بار حسن آرتیست بود که دراردبیل به نمایش گذاشت. آرشین ما آلان حدود یک ماه دراردبیل نمایش داده شد. من هر روز میرفتم فیلم را می دیدم. او از من بلیط نمی گرفت وهمیشه به شوخی و خنده می گفت :

- « تو حتمن بعدها آدم بزرگی میشی، یه نامه ای بنویس به من بده، که اگه بعد ها معروف شدی، من بتونم با نشون دادن اون، بیام پیش تو...عوضش من هم اجازه میدم توهرروز بیائی و بدون بلیط «آرشین مال آلان» را ببینی».

راستش خیلی چیزها هست که دلم میخواهد بگویم. رفقا باید بدانند چه برسرما آمد و ما چی کشیدیم

ما داشتیم برای برگزاری سالگرد 21 آذردراردبیل آماده می شدیم. شب 20 آذرهمه درسالن مدرسه   «صفوی» جمع شده بودیم. چند نفری هم سخنرانی کردند، نمیدانید آنهائی که درسالن جمع شده بودند چه حال و روزی داشتند، همه نگران و پریشان بودند، ترس را می شد در چشم های همه دید. حادثه زنجان تازه اتفاق افتاده بود. حادثه ای که ترس و واهمه زیاد در دل های مردم آذربایجان به وجود آورده بود. نمیدانم شما از حوادث زنجان چقدر اطلاع دارید. خان ها ی زنجان و افراد مسلح آنها از دست زدن به هیچ جنایتی خود داری نمیکردند، دارو دسته ذوالفغاری ها، ازهرفرصت استفاده کرده، دست به هر جنایتی میزدند. از جنابت های بیشرمانه شان این بود که میگویند دختر یکی ازاعضا فرقه را لخت و مادر زاد کرده، در کوچه ها و خیابان ها می گرداندند، و دست آخر هم یک مرد معمم، با کشیدن عبای خود بر روی آن دختر بیچاره بخت برگشته ، پرخاش کرده بود که « نکنید این کار را... این کارها را نکنید...»

البته الان  که ده ها سال از آن قضایا گذشته، گفتن اش خیلی آسان است. آن موقع اما ترس و وحشت بیداد می کرد. مادر مرا هم ترس برداشته بود. اومی ترسید که دختر 15 ساله اش  یعنی من هم به چنگ آنها بیفتم. برای همین از شهر بیرون آمدیم ... شما اگر در یوتوب آن فیلم «آرازین او تایندا» -درآن سوی ارس- را ببینید، مرا نشان می دهد. پانزده سالگی مرا. من درآن فیلم هستم. مختار دیده کنان از شهرما، و یک خانمی بنام مریم ایزدی هست. ما سه نفر ازتشکیلات جوانان را در آن فیلم نشان می دهد.

ب – عادله خانم، خواهش میکنم اگه ممکنه کمی مفصل تر توضیح بدید. به هنگام فرار و خروج از شهرچه کسانی همراه تان بودند؟

ع – بله داشتم می گفتم که شب 20 آذر ما جلسه داشتیم. همه اونجا جمع شده بودیم. بدون اینکه از وضع تبریز و جاهای دیگه ی خبر داشته باشیم.

گفتم که مادر من زن با تجربه و عاقبت اندیشی بود. خیلی زن عاقلی بود. تلاش می کرد تا آنجا که ممکن است ازتجربه های گذشته استفاده کند.

بگذارید یک مثالی بزنم. وقتی حکومت ملی سرکار آمد، افراد فرقه به زن و بچه یک بابای سرهنگی که خودش قبلن از اردبیل به تهران فرار کرده بود و زن وبچه اش در اردبیل مانده بودند، فرقه کمک کرد تا آن ها به تهران بروند. خوب حکومت فرقه که حکومت انتقام جوئی نبود. بدبختانه آن روزها، ماشین و ازاین جور چیزها که زیاد نبود، برای همین آنها را با اثاثیه شان سواریک گاری یا درشکه کرده بودند و به گاراژ می بردند. وقتی آن ها از جلو دکان ها و مغازه ها رد می شدند عده ای، با پرتاب سیب زمینی و سنگ بسوی شان آن ها را مورد اذیت وآزار قرارمی دادند.

من و مادرم که در بالکن خانه ایستاده بودیم این ها را می دیدیم. وقتی مادرم این ها را دید رو به من کرد و گفت « دخترم ... به این ها نگاه کن، این آدم هائی که با بی رحمی به چند آدم بی گناه سنگ پرتاب می کنند، مطمئن باش فردا، وقتش که برسد به سوی ما هم سنگ پرتاب خواهند کرد. آنها به زن و بچه آن سرهنگ سنگ پرتاب می کنند. زن و بچه ای که هیچ تقصیری ندارند. اگر آن سرهنگ گناه کار بوده و فرار کرده، چه ربطی به این ها دارد. ما باید این زن و بچه معصوم را با احترام راه بیندازیم تا سر خانه و زندگیشان بروند. این آدم هائی که امروز به زن وبچه های بیگناه حمله می کنند و به آن ها سنگ می اندازند، فردا اگر وقتش فرا برسد، حتمن ما را هم سنگ باران خواهند کرد.

مثل اینکه از موضوع دور شدم. بله داشتم می گفتم، مادرم یک چمدان بزرگ داشت که همه دار و ندارش را درآن می گذاشت و آن را همیشه پشت انبار هیزم هائی که برای روشن کردن بخاری استفاده می کردیم قایم می کرد. مسافرخانه ما وسط های خیابان «شاه باغی» بود و خانه ما کمی دورترازآن.

مادرم بعد ازرفتن قوای شوروی آن چمدان، را با خود آورده و درمسافرخانه گذاشته بود، تا اگر یک دفعه مجبور شدیم جائی برویم، اقلن چمدان را با خود دشته باشیم و بتوانیم خودمان را ازگرسنگی نجات بدهیم

ب – احتمالا مادرتان پول یا چیزهای قیمتی قابل فروشی در آن چمدان داشته که این همه مواظب آن بوده.

ع – آره خوب. مقداری پول و طلا و از این خرت و پرت ها... برگردم به اون جلسه شب 20 آذر. کسانی که درآن جلسه شرکت داشتند، همه با هم پچ و پچ می کردند. همه ترسیده بودند. یکی می گفت نیروهای ارتش رسیده اند به تبریز، یکی می گفت... خلاصه  هر کس یک چیزی می گفت. من و مادرم  ازجلسه رفتیم مسافرخانه پیش پدرم، همان پدر نا تنی که قبلن صحبت اش را کردم.

در خانه خودمان خوابیده بودم. نیمه های شب از خواب بیدار شدم دیدم که مادرم نیست. ازخانم خدمتکاری که در خانه ما کار می کرد، پرسیدم مادر کجاست؟ گفت رفته پیش عبدالله کارمند فرقه، منظورش پسرعموی مادرم بود، ازدیوارخانه ما درکوچکی به خانه پسرعموی مادرم بازمی شد. به خانه پسرعموی مادرم رفتم . دیدم زن و بچه های اوهمه خوابیده اند، وفقط  مادرم با پسرعمویش نشسته و خیلی ناراحت به نظر می رسند، می گفتند که فردا ارتشی ها قرار است برسند به اردبیل. الان رسیده اند به سراب و... مادرم تا مرا دید خیال کرد که ترسیده ام، با عبدالله خداحافظی و به خانه آمدیم. به خانه که رسیدیم، مادرم گفت « دخترم تو نباید در خانه بمانی. بلندشو، بلندشو برویم، من تو را میگذارم در کنسولگری شوروی. حتما آنها تو را در آنجا نگه میدارند. من هم لباس پوشیدم و رفتیم به کنسولگری.

تمام نگهبان های کنسولگری عوض شده بودند، هیچکس ما را نمی شناخت.مادرم همه نگهبان های قبلی را می شناخت. ما همیشه بدون سئوال و جواب می توانستیم وارد کنسولگری بشویم، بخصوص من که با دختر کنسول همبازی بودم و همه شان مرا خوب می شناختند. خلاصه نگهبان های جدید ما را به کنسولگری راه ندادند.

از آنجا در آمدیم و رفتیم به مرکز تجارت خانه شوروی، در آنجا هم راه مان ندادند. برای اینکه ما را نمی شناختند. ازآنجا هم رفتیم به کتابخانه، که آنجا هم بسته بود.

مادرم ازحادثه زنجان، بخصوص از بلائی که سر آن دختر جوان آورده بودند بشدت ترسیده و خیلی نگران بود. خوب من خیلی کوچک بودم و پانزده بیشتر نداشتم.

مادرم تصمیم گرفت مرا به خانه مجید خان ببرد، بهش می گفتند "دارالسلطنه" یا یک چنین چیزی. نماینده مجلس بود. فامیل مادرم بود، اما با مادرم میانه خوبی نداشت، برای اینکه او مرا برای پسرش خواسته بود و مادرم گفته بود که دخترم را به شما نمیدم. به هرحال مادرم آنقدرترسیده بود که می گفت « تو را میبرم خانه مجید خان، در خانه مجید خان نمیتونن به تو دست درازی کنن. درهمین گیر و دار بود که دیدیم، یکی دوتا ماشین باری، هی میرن و میان.

یکی از راننده ها از مادرم پرسید «چی میخواهید اینجا؟ اینجا چکار دارید؟». مادرم جواب داد « نمیدونم این دختر را کجا بگذارم!»

راننده بدون معطلی گفت « زود باشید سوار شوید» و ما سوار ماشین شدیم. حالا ساعت چند است؟ یک نیمه شب. چهار تا ماشین باری و یکی دو تا ماشین کوچک، از اردبیل را افتادیم

ب – چهار تا ماشین باری و چند تا ماشین کوچک؟ ماشین های کوچک حتما چند سرنشین داشتند، اما این ماشین های باری چی با خودشان حمل می کردند؟

ع - در بین راه، ما یک دفعه فهمیدیم که این ماشین ها پر از اسلحه است. پر از اسلحه و فشنگ. باور کنید رفیق، صحنه عجیبی بود. من تا زنده هستم باید این ها را بگم. همه اش پر ازاسلحه وفشنگ بود. مادرم به آن ها گفت « هرکجا می روید این دختر مرا هم با خودتان ببرید». آن ها جواب دادند « این دختر را ببرید چیه،  خودت هم بیا، داریم میریم کوهستان، میریم بجنگیم. میریم کوهستان ها که بجنگیم، جنگ پارتیزانی.

ما نمی دانستیم که کجا داریم می رویم. ازاینکه داریم این طرف می آئیم خبر نداشتیم. شاید بزرگ ترهای ما می دانستند، نمیدانم شاید اگر همانجا می ماندیم می مردیم. به هرحال بالاخره سر از باکو در آوردیم، البته، چاره دیگری هم نداشتیم.

نزدیکی های صبح بود که «مختار دیده کنان» هم آمد. او با دختر جوان 16 ساله ای ازدواج کرده بود که متاسفانه در آنجا فوت کرد

ماشین های ما به طرف «بیله سوار» و«مغان» و «پارس آباد» حرکت کردند

بین راه به یک رودی رسیدیم که بهش می گفتند «قره سو»، به خاطر بخار آبی که از این رود بلند می شد مه غلیظی همه جا را گرفته بود. چشم چشم را نمی دید. برادر بزرگ «مختار دیده کنان»، «اکبر» هم، همراه ما بود، در یک جائی اکبر ازماشین پیاده شد، اوضاع را بررسی کرد ووقتی یونجه های کناره رود را دید، فهمید که ما داریم راه را اشتباه می رویم. او گفت «اگر ما این راه را ادامه بدهیم به محل «شاه سِئون» ها می رسیم که با ما نیستند. ما راهمان را عوض کردیم و مستقیم به  طرف «بیله سوار» رفتیم.

بعد از مدتی، بی آنکه ما بدانیم، همه ماشین ها، با سرنشینان آن وارد خاک اتحاد شوروی شدند

ماموران مرزی  آن طرف (باکو) همه جوان و شیک پوش بودند، کلاه پوستی برسرگذاشته و مسلسل بدست مواظب ماشین ها و آدم هائی بودند که وارد خاک آنها شده بودند. ابتدا بزرگترهای ما ازماشین پیاده شدند و پس از صحبت با آنها پیش ما برگشتند.

آنها ما را برگرداندند. ما مجبور شدیم بار دیگر به سمت «بیله سوار» و اردبیل برگردیم. در« بیله سوار» همه به خانه پدر وزن پدر «مختار دیده کنان » رفتیم، در خانه های مختلف جابجا شدیم..

در خانه پدر« مختار دیده کنان»، مادرم که خیلی نگران بود، مرا به کناری کشید و گفت « ببین دخترم، بعد ازاین تو را عادله صدا نمی کنم، به یک اسم دیگری صدایت می کنم که کسی تو را نشناسد ».

درهمین موقع جوانی سر رسید وتا مرا دید با صدای نسبتا  بلندی گفت  «عادله خانم خوش آمدید!»

مادرم با شنیدن صدای آن جوان، با دست روی زانوی خود زد و نالید که « ای وای اِویم یخیلدی، گوردون سنی تانیدیلر» « ای داد، خانه خراب شدم، دیدی تو را شناختند -

آن جوان هم آمده بود برود به اردبیل که ما را درآنجا دید. ازدهات مختلف، با اسب می آمدند که، برای شرکت در جشن 21 آذر به مرکز بروند. جوان ها، سواربر اسب با چه شور وشوقی می آمدند تا خودشان را برای جشن برسانند. آن ها خبر نداشتند که ما کجا داریم می رویم.

بله، ما درخانه پدرمختارو زن پدرش جابجا شدیم. آن ها با سربریدن گوسفند از ما پذیرائی کردند. طرف های عصر، از مرزخبر آمد که می توانید بر گردید. نگو آن ها از مرز به باکو زنگ زده اند و باکو هم از مسکو کسب تکلیف کرده است. بعد از آن، سه شبانه روز مرزهای شوروی بروی ما باز بود.

وچقدر بی انصاف اند آن هائی که می گویند شوروی درحق ما بدی کرد و اله و بله کرد. شب که شد، دوباره سوار همان ماشین ها شدیم و آمدیم این سوی مرز. به طرف باکو.

در آنجا یک قصبه مانندی بود که بهش می گفتن پوشکین، یا یه همچین چیزی، درآنجا اطاق هائی وجود داشت که ما را در آن ها اسکان دادند.

یکی دو ماه درآنجا بودیم، بعد ازآن همه ما را به جاهای مختلفی تقسیم کردند. تعدادی از ما، مثل خانواده «جلیلی» و«خیامی» و« زنوزی»و« میرزازاده» ومن و مادرم را به باکو فرستادند و بقیه را به شهرستان هایی، مثل «قوبا» و«شاماخی»، و« گنجه» و شهرهای دیگری که دورازمرز بودند، پخش کردند.

ادامه دارد....

بخش نخست مصاحبه . ...

 

Go Back

Comment