header photo

خاطراتی از خصایل نیک سیدجعفر پیشه وری و عملکردش

خاطراتی از خصایل نیک سیدجعفر پیشه وری و عملکردش

در دوره حکومت ملی برای اولین بار در تبریز و زنجان خیابانها آسفالت شد

1945-1946 

در دوره حکومت ملی برای اولین بار در تبریز و زنجان خیابانها آسفالت شد در زنجان خیابانی به اسم ” قیر باشی ” ( به معنی جایی که آسفالت از آنجا شروع شده ) وجود دارد.

دکتر بلوهر آصفی شمه ‏ای از خصائل نیک پیشه‏ وری و رفتارهای او را برشمرد و گفت بیشتر شب‏ها برای سرکشی آسفالت خیابان‏ ها وکوچه ‏ها بر کارها نظارت می‏کرد

سال‏گرد واقعه‏ ی 21 آذر 1325 بهانه‏ ای شد تا بار دیگر گوشه‏ هایی ازحوادث آن سال‏های پرتنش مورد بررسی گیرد. به گفته‏ ی یکی از اندیش‏مندانِ جهان “تاریخ را مردم می‏ سازند و هر ملتی را تاریخ ‏سازانی است که گمنامند.

نباید براین‏که تاریخ کشورما نیز مانند دیگر نقاط دنیا، ساخته و پرداخته‏ یِ ارباب قدرت غالب بوده و هست تردید کرد. درمقابل، آن‏چه در حافظه‏ ی تاریخی ملت‏ها سینه به سینه ثبت و به آیند‏گان رسیده ‏است را نیز نمی‏توان به بوته ‏ی فراموشی سپرد. همین انباشت و انتقالِ حافظه‏ است که خمیرمایه‏ ی برگ‏هایِ تاریخ را شکل داده

سیری در یادماند‏های گذشته‏ ی هردوره، به مانند آثار اندیش‏مندان و فداکاری‏های گمنامان که چون گوهر گران‏بهایی، از اعماق سیاهی‏ های گذشته بر تارک تمدن جهانی نشسته، درعصر روشن‏گری، بالنده‏ ترین میراث بشری و هویت ملی کشورها را توضیح داده‏است

براین باور و اعتقاد، هرتکان و جنبشی در هرکجای جهان علیرغم خواستِ قدرت حاکم، از دل مردم جوشیده، دوام آورده و درحافظه‏ ی تاریخی مردم سینه‏ به‏ سینه به ارث رسیده‏ است. حادثه‏ یِ آذرماه  1324 آذربایجان، بین مردم آن منطقه از چنین سنت فکری و تاریخی  برخوردار است

با اندوه باید یاد کنم هر زمان که بحثی از وقایع آذربایجان پیش آمده، شاهدِ تحریک اعصاب عده‏ ای از هموطنان استبدادزده بوده ‏ام که در آخر کار به دل‏خوری و قهر ودعوا کشیده ‏است. هستند هنوز جماعتی انبوه، از هموطنان که درپس آن همه تنش های ملی، از استقلال و آزادی، فقط پوسته‏ ی تعاریف را گرفته با مفاهیم ریشه‏ ای مانند حقوق فردی و شهروندی اصلاً و ابداً آشنا نیستند

من بارها بنا به تجربه‏ ی شخصی هر وقت از حقوق فرهنگی و سیاسی اقوام ایرانی –می‏گویم ملت‏های ایرانی که مبادا متعصبان دوآتشه خدای ناکرده کهیر بزنند- حتی با برخی روشن ‏فکران که به طرفداری ازحقوق بشر، ساعت‏ها بحث وجدل می‏کنند، صحبت به میان آورده‏ ام، با چماق تکفیر متهم به تجزیه‏ طلبی و بیگانه‏ پرستی شده‏ ام

‏واقعیت این‏ است که در اثر هیاهوهای زمانه وطی سال‏ها تبلیغات ناروای دولتی، تمامی دستاوردهای آن جنبش بزرگ ساخته و پرداخته‏ ی بیگانگان تلقی شد، همان‏طور که گفتند انقلاب مشروطه کارِ انگلیسی‏ هاست و فقها به محض رسیدن به سلطنت این دروغ را دامن زدند و به نسل بعد ازانقلاب، کمابیش قبولاندند که مشروطه، کار انگلیسی ها بوده است و لاغیر. تا این‏چنین برعدم شعور و فراست ایرانی تآکیدی دیگرداشته باشند، درادامه‏ یِ آن سنتِ شوم یهودیت برای جا انداختن حدیث ” چوپان و گوسفند"

نمی‏توان منکر دخالت و حمایت شوروی از آن جنبش شد، ولی ریشه‏ های تبعیض‏ها و نارضایی‏ ها که به روایتی، از چند دهه پیش درمراحل فرهنگ‏ کشی مردم آذربایجان پیش رفته‏، نه کار بیگانگان که بطور قطع کارخودی‏ها ودستور حکومت وقت بود

این دروغ شرم ‏آور و ننگین را با هزار من سِریش هم نمی‏توان به دُم بیگانه چسبانید. تا به امروزهیچ سندی پیدا نشده ‏است که روس و انگلیس به حکومت ایران دستور داده ‏باشند که زبان مردم بومی فلان منطقه را نابود کنید. یا در  سراسر ایران درمدارس بچه‏ ها با فلان زبان ویژه صحبت کنند، بخوانند و بنویسند

امروزه در پس شصت سالی که از آن روزگاران پرتنش گذشته، جا دارد که دور ازتعصبات وغرض‏ ورزی‏ های خانمان‏سوز، مسائل را از دریچه‏ ی انصاف زیر ذره‏ بین برد و با درنظر گرفتن زمان ومکان، شرایط را بررسی کرد

این‏جاست که نباید دردام تعصبات قشری گیر افتاد و با تحلیل و تفسیرهای ناروا برمشکلات تاریخی، اجتماعی و فرهنگی افزود. پاکی، صداقت و سلامت نفس و حرمت به خادمان کشور، ازفضیلت ‏های اهل خرد و قلم است که در هرشرایط باید ملحوظ شود. تعصب شدید وکور، وجدان را آلوده می ‏کند. مانع درک حقیقت می ‏شود. شعار، جای شعورمی‏نشیند. بستر گمراهی‏ هایِ اجتماعی و غلتیدن در سراشیبی‏های ظلمت و خشونت را هم‏وار و سقوط جامعه را فراهم می‏سازد

هرچه بود آن یک سال حکومت فرقه با زعامت سیدجعفر پیشه ‏وری، با خاطره‏ ی خوش دراذهان اکثریت مردم آذربایجان حک شد و ماندگار ماند. یادمانده‏ ای غرورآمیز ازجنبش مردمی. اصلاحات تکان ‏دهنده و ریشه‏ای در بسیاری از زمینه‏ ها. گشودن درب‏ های آزادی زبان به روی آموزش و پرورش درمدارس. حق رآی زنان. تشکیل دانش‏گاه و لایحه‏ ی تقسیم اراضی بین دهقانان و عمران و آبادی. وده ها اثر بنیادی دیگر

و اما درباره‏ ی شخصیت و رفتار و کردارهای پیشه ‏وری، سخنان زیادی گفته و نوشته شده ‏است. موافق و مخالف حرف هایی زده ‏اند. داوری آن با وجدان‏ هایی‏ ست که سره را از ناسره تمیز می‏دهند. اما باور دارم که هم‏ او درد، رنج، فقر، جور و ستم قدرت‏مندان و مالکان را از طفولیت چشیده بود از روستای زاویه خلخال، جایی که در یک خانواده‏ ی روستایی چشم به جهان گشود. در دوران کودکی با انبوه کوچندگان ایرانی به روسیه دنبال نان و معاش با خانواده ‏اش به آن دیار رفته و در سیستم کمونیستی شوروی رشد کرده بود. آمال و آرزویش رفاه تهیدستان و زحمتکشان بود و برسر این سودا نیز جان باخت. روانش شاد باد با انبوه قربانیان آن خیزش، که با هجوم ارتش ظفرنمون درفردای 21 آذرماه 1325 سراسرآذربایجان، با خون قربانیان گل‏گون شد

——————————–

از اوایل حکومت فرقه که اصلاحات شهری را شروع کرده بودند این خاطره را به یاد دارم

پدرم سرشب که از مسجد برگشت گفت

امشب برای شام باید به خانه‏ ی کیم کییّک بروم که از عتباب برگشته است

مادرم پرسید من هم باید حاضربشم؟

پدرم گفت مهمانی مردانه است و رفت طرف گنجه ‏ای که لباس‏های پلوخوری ‏اش را آن‏جا آویزان می‏کرد، لباس پوشید و بلافاصله راه افتاد. و من هم به دنبالش

گفت: تو کجا میآیی؟

گفتم: من هم‏کلاسیِ پسرش هستم. امروز در مدرسه، من وجلیل حلمی را دعوت کرد و گفت که شب هم‏راهِ پدرهایتان بیایین خانه‏ ی ما

تهیه‏ ی شام به ‏عهده‏ ی حاج حسین چلوپز است. امشب چلو کباب خواهد داد

فاصله‏ ی خانه ازمنزل ما زیاد دور نبود. با پای پیاده نیم‏ ساعت طول می‏ کشید

ماه محرم بود و بر پشت‏ بامِ بیشتر خانه ها پرچم سیاه عزاداری به چشم می‏خورد. سرمای سوزناک زمستان بیداد می‏کرد. صدای بیل و کلنگ و کامیون‏های کمپرسی و موتور غلتک‏های سنگین به گوش می‏رسید. باد نجوای کارگران را که در آن سرما زیر نور چراغ‏های متحرک برقی کارمی‏ کردند درفضا تاب می‏داد. رسیدیم به چهارراه منصور رو به ششگلان. از دور، در میان ذرات نور چراغ ها انبوه کارگران دیده می شدند و سر و صداهای ماشین آلات و کامیونهایی که درآمد و رفت بودند به گوش می رسید

درآن لحظه، مجموعه‏ ای از اشباح خوفناک گورستان ویران، درشبی قیرگون، که حکمت خانم دخترهمسایه ‏ی ثروتمندمان ازیک رمان روسی برایم خوانده بود، مقابل چشمم قد کشید. سخت ترسیده بودم

خانه بزرگی بود درکوچه قره‏ باغی ‏ها. یادم نیست چه کسی از مکه یا کربلا برگشته ‏بود. طبق عادت شام مفصلی تهیه دیده بودند. توی اتاق گرمی چندتا ازهمکلاسی‏ هایم را دیدم. ممی‏ قره می ‏رفت هر چند دقیقه یک بار از تَنَبی شیرینی می‏آورد و تند تند می‏ خورد. مردی که مسؤول آبدارخانه بود و برای مهمان‏ها چای قلیان و چپق می‏داد، هر ازگاهی با یک سینی چای می‏ آمد سری به اتاقی که نشسته بودیم، می‏زد. سینی چایی را می‏ گذاشت وسط و می‏ رفت. بعد از این‏که ممی ‏قره دوبار قندان را خالی کرد، دیگر آن مرد سراغ ما نیامد. قند و شکر کم‏یاب بود و گران، بیش‏تر خانواده‏ های شهری با کشمش و خرما چای می‏ خوردند. درحیاط خلوت، زیر آلاچیق بزرگ، حاج حسین چلوپز کارگران خود را با چندتا دیگ بزرگ و پاتیل و منقل ‏های دراز کباب ‏پزی مستقر کرده‏، خودش هم بین مهمان‏ ها در تنبی بزرگ نشسته بود

مسؤولیت پخت ‏وپز و تقسیمِ غذا را به ‏عهده‏ ی پسر برادرش آقا نقی، ورزشکاری به نام با صدای دل انگیز و  قیافه‏ ی خندان گذاشته بود

شام تمام شد. آقایان شهیدی ونجفی و مفیدآقا با چند تا از علمای شهر با دعای خیر خانه را ترک کردند

شب از نیمه گذشته بود که با پدرم و جماعتی از همسایه‏ گان به طرف محله ‏مان به راه افتادیم. سرما بیداد می‏کرد. ازکوچه‏ ی قره‏ باغی ‏ها تا رسیدن به خیابان منصور لرزیدم

شروع به دویدن کردم از سمت خانه رو به خیابان پهلوی. باد سوزناک صدای خنده و شادی مهمان ‏ها را در فضای پشتِ‏ سرم می‏ پیچاند

رسیده بودم به نزدیکی های چهارراه منصور که درتاریکی، مردی جلویم سبز شد. با لباس تیره و کلاه شاپو آن‏طور که تمام صورت‏ اش دیده نمی‏ شد. درست نبش شرقی خیابان منصور و پهلوی

ذرات نور ضعیف چراغ برق، براده های یخ که از بخار دهان روی شالگردن ‏اش آویزان بود را نشان میداد

وحشت زده شده بودم. بر جایم ابستادم. پرسید

این موقع شب کجا میری پسر! آن هم تک و تنها؟

خودم را گم کرده بودم. گیج و منگ با لکنت زبان گفتم: «خانه«! مرد، طوری ایستاده بود که راه فرارنداشتم. سروصدای پدرم و دوستانش را ازدور می ‏شنیدم. گفتم: آقا تنها نیستم. با پدرم و برادر بزرگم هستم. دارند از پشت سر می‏ آیند

تنها نیستم آقا. سردم شده بود. گفتم بدوم، زودتربرسم خانه

پرسید: «خانه‏ ی فلان کس بودید که از زیارت برگشته؟

گفتم «بلی آقا

پدرم با دوستانش رسید. با دیدن مرد همه‏ گی به حالت احترام شق و رق ایستادند و سلام کردند

پس از احوال‏پرسی از یک یک آنان، گفت : «دونفر را فرستادم برای کارگرها شام بیاورند، هنوز نرسیده ‏اند. نگرانم. بچه ها گرسنه‏ اند

پدرم با شنیدن این حرف، روکرد به برادرم گفت :« چند نفری برین خانه‏ ی … به حاج حسین بگو آن دیگ اضافی را با همه‏ ی مخلفاتش فوری بیارن اینجا برای کارگرها« برادرم با چند نفر رفت و طولی نکشید آقانقی درحالی‏که دیگ بزرگی را روی نردبانی با چهار نفر حمل می ‏کردند، نزدیک شد. با دیدن مرد تعظیم کرد. و چیزی گفت که نشنیدم ولی مرد به گرمی با آقانقی دست داد

معلوم بود که همدیگر را می‏شناسند

مرد با لبخندی مهربان گفت: «پهلوان مزه اش هنوز زیر دندانمه. خب بریم پیش بچه ها. » و هم‏راه آن‏ها رفت به سمت ماشین ‏آلات  و کارگرهایی که در آن نزدیکی سرگرم کار بودند

پدرم می‏ گفت: «اگر باچشم خودم ندیده بودم باورنمی‏ کردم که این موقع شب دراین سوز و سرمای گزنده تک و تنها و بدون قراول “منظور پدرمحافظ یا بادیگارد بود” این شخص بالای سر کارگرها بایستد و در فکر شام آن‏ها باشد

من قبلا بارها این مرد را دیده بودم. ولی درآن موقعیت او را نشناختم. این شخص دلسوز و مهربان همان سیدجعفر پیشه‏ وری بود

بعد از سال ها هروقت یاد آن شب می ‏افتم، که جلوم را گرفت و تا مطمئن نشد که تنها نیستم نگذاشت تکان بخورم و باچشم خودم دیدم خدمت صادقانه‏ ی او را در آن سوز وسرما، ازاحساس مسؤولیت و بزرگواری او به روانش درود می‏فرستم

سال ها بعد، دکتر بلوهر آصفی، شبی درلندن وقتی این خاطره را تعریف کردم گفت:آن موقع 18 سالم بود. از طرف فرقه مامور تدارکات بودم. آن شب که با نان و پنیرو خرما، با وانت برگشتم دیدم آقانقی با دیگ چلو ایستاده، کباب ها را هم چیده روی منقل. بهت زده شدم. پیشه وری هم بالاسر شان ایستاده و گفته بود آقانقی دست نگه‏داره تا نان برسد

وقتی من رسیدم آنقی لای هرسنگکی مقداری پلو با نصفی کباب می‏گذاشت و  کارگرها را سیرمی‏ کرد

بلوهر بعد از اشاره به این‏که: آنقی درمیان سوز و سرما با آن دیگ و چند تا کباب به همه کارگران آن‏شب غدای گرم داد؛ با تآسف شمه ‏ای از خصائل نیک پیشه‏ وری و رفتارهای او را برشمرد و گفت
 

بیشتر شب‏ها برای سرکشی آسفالت خیابان‏ ها وکوچه ‏ها تا نزدیکی‏ های صبح درکارها نظارت می‏ کرد. یاد همه‏ شان گرامی باد

 

 

Go Back

Comment