header photo

من افسانه نیستم دهقان فداکار و حکایت نیم‌قرن زندگی در انزوا

30-11-2017

من افسانه نیستم

دهقان فداکار و حکایت نیم‌قرن زندگی در انزوا

برخلاف پندارهای موجود اما داستان «دهقان فداکار» ماجرايی است واقعی ... شخصيتی که نزديک به نيم قرن در انزوای کامل به سر برده و به مانند اغلب قهرمانان ملی ايران زمين، در ميان گرد و غبار «افسانه پروری» تنها مانده است... گرچه خودش اصرار دارد: «نمی خواهم افسانه باشم...»

گرچه نام و ماجرای دهقان فداکار برای سال های سال در کتاب های درسی تدریس می شد ولی بسیاری از مردم آن را داستانی تخیلی می پنداشتند تا وقتیکه در سال 83 به عنوان اولین خبرنگار عزم روستای قهرمانلو در شهرستان میانه کردم و پای صحبت های "ازبرعلی حاجوی" نشستم تا با زبان خود بگوید: لطفا بنویس که من افسانه نیستم!

آذربايجان شرقی ـ شهرستان ميانه:

در فاصله ۴۵ کيلومتری شهرستان ميانه «قهرمانلو» نام روستای فراموش شده ای است که در دور افتاده ترين نقطه اش، قهرمانی ملی را در خود جای داده است. البته کمتر راننده ای حاضر می شود ما را از ميانه تا روستای قهرمانلو برساند اما زمانی که فاصله ۳ کيلومتری تنها راه ارتباطی روستای مذکور ۲۰ دقيقه به طول می انجامد، ديگر عدم تمايل راننده ها برايمان تعجبی ندارد...

خودرو مقابل يک خانه روستايی متوقف می شود ـ خانه ای کاه گلی که در ميانه ويرانه های به جای مانده از پديده مهاجر فرستی، به زحمت خود را سر پا نگه داشته است...

پيرمردی با چهره آفتاب سوخته، اما گشاده رو به گرمی از ما استقبال می کند... گويی که سالها مارا می شناسد... او همان «ريزعلی خواجوی» دهقان فداکار کتاب فارسی سال سوم ابتدايی است... می گويد: «۷۴ سال قبل يعنی به سال ۱۳۰۹ هجری شمسی در روستای «قالاچيق» از توابع شهرستان ميانه به دنيا آمدم ... شغل ما کشاورزی بود اما به دنبال بروز خشکسالی و نيز مشکلات متعدد، همه اهالی روستای قالاچيق کوچ کرده و به شهرهای ميانه ـ تبريز ـ تهران و ... کوچ کردند...»

«ازبرعلی حاجوی» که بر اثر يک سهو بنام «ريزعلی خواجوی» شناخته شده در ادامه می گويد: «ما نيز مدت ۸ سال است که به قهرمانلو آمده ايم و اينجا مستأجريم. من روی زمين مردم کار می کنم و همسرم نيز در منزل مردم روستا کار می کند و اينگونه روزگار را می گذرانيم...»

می پرسيم: «چگونه دهقان فداکار شدی؟!» و او ماجرا را اينگونه شرح می دهد: «ماجرا به ۴۴ سال قبل (سال ۱۳۳۹) بازمی گردد. دقيقاً يادم هست که ۴۵روز از پاييز گذشته بود ـ يک شب بارانی و سرد ... چندتن از بستگان مهمان ما بودند... پس از صرف شام باجناقم به يکباره تصميم به بازگشت به طرف تهران گرفت... هر چقدر اصرار کرديم کوتاه نيامد... لذا من نيز مجبور شدم او را تا ايستگاه قطار همراهی کنم. با يک فانوس و يک اسلحه شکاری که درايام جوانی داشتم او را به ايستگاه رساندم و خود برگشتم...»

ريزعلی خواجوی درحالی که به يک نقطه خيره شده است اينگونه ادامه می دهد: «... در آن ايام من ۳۳ سال داشتم... در مسير قطار حومه ميانه دو تونل به فاصله ۵۰ متر از همديگر وجود دارد که به تونل ۱۸ معروف است... زمانی که از کنار اين منطقه عبور می کردم تا به منزل بازگردم متوجه شدم کوه ريزش کرده و ميانه اين دو تونل را کاملاً مسدود نموده است. ابتدا توجهی نکردم ولی بعداً ياد دهها مسافر بيگناه و کودک معصوم افتادم که داخل قطار هستند...» وی می افزايد: «به سرعت به طرف ايستگاه دويدم ـ در ميانه راه متوجه شدم قطار حرکت کرده اگر وارد تونل می شد راننده بدون ديد کافی حتماً با سنگهای انباشته شده برروی ريل برخورد می کرد و فاجعه ای بزرگ به بار می آمد ، نمی دانستم چه بايد بکنم ـ نگران وهراسان کت ام را درآورده و درآن شب بارانی به زحمت آتش زده وعلامت دادم ـ اما راننده قطار به علامت من توجهی نکرد وقطار به سرعت از کنار من رد شد... من نيز آخرين چاره را در شليک دو تيرهوايی توسط اسلحه دولول خود ديدم ـ با صدای شليک گلوله ها به يکباره صدای گوشخراش ترمز قطار به گوش رسيد و قطار متوقف شد...»

«دهقان فداکار » با خنده ادامه می دهد: «آقا چشمتان روز بد نبيند... همه کارکنان وپرسنل قطار بدون اينکه از من چيزی بپرسند، به محض پياده شدن کتکم زدند ، خلاصه هرکه پياده می شد چندضربه ای به من می زد ، آنها فکر می کردند که من بدون دليل مزاحم حرکت قطار شده ام...»

او ادامه می دهد: «پس از آنکه از کتک زدن من خسته شدند رئيس قطار از من در باره علت کاری که کرده ام توضيح خواست «!» من هم که حال و روز مناسبی نداشتم ماجرا را تعريف کردم . آنها باز هم باورشان نشد لذا مرا نيز سوار قطار کردند وآرام وآهسته به طرف محل موردنظر حرکت کردند... با ديدن صحنه ريزش کوه، همه شوکه شده بودند... شرمندگی را از چشمان تک تک آنها می ديدم... مسافران و کارکنان قطار پس از عذرخواهی ، کلی از من تشکر کردند... رئيس قطار شخصی به نام عبادی بود...» ريزعلی در مورد عکس العمل مسؤولان راه آهن آن زمان می گويد: «يک ماه پس از ماجرا رئيس قطار آن زمان قزوين مرا دعوت کرد وراجع به آن شب با من صحبت کرد ـ آنها به من ۵۰تومان پاداش دادند...» او می افزايد: « آن دوران سربازانی تحت عنوان «سپاه دانش » در روستاها خدمت می کردند ... يک سال پس از ماجرا «علی آقا» ، يکی از سپاهيان دانش منطقه نزد من آمده ومژده داد که جريان آن شب من را در کتاب فارسی کلاس سوم ابتدايی چاپ کرده اند... اينگونه بود که ما شديم « دهقان فداکار... »

او می گويد: «دوران بسيارسختی گذراندم، پس از آن ماجرا مريض شدم و ۳۵ روز تمام در بيمارستان بستری بودم چرا که تمام بدنم عفونت کرده بود ونياز به مراقبتهای پزشکی داشتم. آن زمان بود که همه زندگيم را فروختم تا هزينه بيمارستان و درمان خود را تأمين نمايم».

ريزعلی درمورد نحوه گذران ۴۴ سال گذشته واينکه چه روزهايی را پشت سرنهاده است آهی از ته دل کشيد وپس از مدتی سکوت، می گويد: «از کجا بگويم؟ من فراموش شده ای بودم که ۴۰ سال تمام در انزوا به سر بردم و کسی به من سر نمی زد. اگر لطف خدا نبودنمی دانم الآن چه حالی داشتم...»

دهقان فداکار اما پس از الطاف الهی نقش شريک زندگی خود را در تحمل همه شرايط سخت فراموش نمی کند: «همسرم همواره در طول اين ۴۰ سال يار و ياورم بوده و همه مشکلات راتحمل کرده است او هم اکنون با وجود سن زيادش در منازل روستاييان کار می کند، از شير گوسفندان پنير درست می کند وبا فروش آن قسمتی از معاش زندگيمان تأمين می شود». وی می افزايد: «همسرم حتی چندسال قبل در حاليکه در ميان برف وکولاک کوهستان گير افتاده بودم به تنهايی مرا که از شدت سرما از حال رفته بودم به روستا رساند و جانم را نجات داد».

ريزعلی می گويد: «۸ فرزند دارم. ۵ پسر و ۳ دختر . پسرهايم در تهران زندگی می کنند وهمه به کارهای کم درآمد مشغولند. البته يکی از پسرهايم نزد من زندگی می کند تا عصای دست پدر پيرش باشد». به گفته ريزعلی خواجوی، پس از ۴۰ سال زندگی پرمشقت از ۴ سال قبل اندکی وضعيت معيشتی آنها بهبود يافته است. خودش در اين باره می گويد: «... ۴ سال قبل گويا فرماندار تبريز به هنگام رسيدگی به درس های فرزندش نام مرا درکتاب فارسی می بيند و به ياد من می افتد... اما خود ايشان نيز نمی دانستند که من اهل کجا هستم ودر کجا ساکنم...» او می افزايد: «پس از آنکه ايشان از وضعيت من مطلع می شوند اقداماتی انجام می دهند که باعث شد پس از ۴۰ سال دوباره همه به ياد من بيفتند...»

ريزعلی می گويد:«۴ سال قبل مرحوم دکتر دادمان وزير آن زمان راه وترابری مرا به تهران خواستند . در يک روز مقرر به دفتر ايشان رفتم. باورم نمی شد که يک وزير مرا به دفتر خود دعوت کرده باشد... اما همه در کمال احترام با من برخورد کردند...» او می افزايد: «در دفتر آقای دادمان دو نفر ايرانی مقيم آلمان يک لوح يادبود به همراه ۶۰۰ هزار تومان چک به من اهدا کردند که از سوی ايرانيان مقيم هامبورگ به من هديه شده بود. سپس آقای دکتر دادمان مرا به دفتر کارش هدايت کرده و ساعتی با من به گفت وگو نشست...» ريزعلی خواجوی در بين سخنان خود از فرماندار تبريز و نيز دکتر دادمان به نيکی ياد کرده و می گويد: «خدا رحمت کند آن مرد (دکتر دادمان) را ...»

دهقان فداکار می گويد: «دکتر دادمان پس از آنکه به مشکلات ودرد دلهای من گوش داد دستور داد که بنده ماهيانه به عنوان مستمری مبلغی را از طرف راه آهن دريافت کنم و سپس همان سال من و همسرم را به همراه مبلغ ۵۰ هزار تومان پاداش به سفر مشهد مقدس اعزام کردند که همه هزينه های اين سفر زيارتی به عهده خودشان بود...» او می افزايد: «پس از آن سفر زيارتی، توسط استاندار قبلی آذربايجان شرقی و فرماندار ميانه به سفر زيارتی حج عمره مشرف شدم که اين دو سفر هرگز از يادم نخواهد رفت...»

ريزعلی خواجوی در موردمشکلات زندگی در روستا می گويد: «...متأسفانه برخی ما را اذيت می کنند... به ما کار نمی دهند و برايمان مشکل تراشی می کنند... زندگی در چنين روستايی محروم و دورافتاده برای من و همسرم که کم کم از کار افتاده می شويم بسيار سخت و طاقت فرساست...» او می گويد: «اين روستا جاده مناسبی ندارد در حالی که طول جاده آن فقط ۳کيلومتر است... تلفن نيز به اينجا راه پيدا نکرده است به طوری که اگر شخصی در زمستان بيمار شود به دليل عدم دسترسی به تلفن، وضعيت نامناسب جاده و فقدان امکانات اوليه بهداشتی معلوم نيست که بر سر او چه خواهدآمد...»

او اما در عين حال تأکيد می کند: «هم اکنون از نظر جسمی کاملاً سالم هستم و مشکلی ندارم و برای همين هم همواره خداوند را شاکر هستم که مرا محتاج کسی نکرده است... هم اکنون تعداد ۲۰گوسفند دارم که از آنها نگهداری می کنم اما با توجه به مشکلات طاقت فرسا به خصوص در فصل سرما ديگر زندگی در روستا برايم امکانپذير نيست...».

و آخرين صحبتها

می گويد: «هدف من در زندگی همواره طاعت خدا و خدمت به خلق خدا بوده و من آن شب آن کار را فقط برای رضای خدا انجام دادم. کار من مهمتر از کار رزمندگان و جوانانی نبود که ۸سال تمام در زير انواع مشکلات مقاومت کردند تا ما هم اکنون به روز مردم عراق و افغانستان نيفتيم و در امنيت کامل به زندگی ادامه دهيم. اما باز هم خدا را شاکرم و خوشحالم از اينکه کسی که خودش چيزی نيست و در گوشه ای از اين روستای گمنام افتاده است همه در کشور او را می شناسند و به وی محبت می کنند...» وی تأکيد می کند: «اين روستا و نيز روستاهای اطراف روزگاران سختی را پشت سر گذاشته اند و به دليل نبود امکانات مردم آنها فراری شده و به شهرهايی چون تهران و تبريز و... مهاجرت کرده واغلب به کارهای کم درآمد و کاذب مشغول می شوند در حالی که در شهر به پول کارگری آنها چيزی نمی دهند.» وی می افزايد: «در حالی که اگر حداقل امکانات زندگی در روستاها برای آنها فراهم شود می توانند روی زمينهای خود کار کرده و وضعيت خوبی داشته باشند...»

ناهار را مهمان سفره ساده و محقر او هستيم. سفره ای که از صدق دل و باخلوص نيت گسترانده شده و ما را مهمان صفای خود کرده است...

به راستی حق ريزعلی های کشور تا همين قدر است؟

منبع: روزنامه ایران دوشنبه 15 تير 1383

مهرداد خوشکارمقدم

 

Go Back

Comment