header photo

‍ طنزهایی که کهنه نمیشوند

طنزهایی که کهنه نمی شوند

بهروز مطلب زاده

 سال 2018 مصادف است با 112- مین سال انتشار مجله "ملانصرالدین" به سردبیری جلیل محمد قلی زاده.

به جرئت می توان نوشت که درتاریخ  یک صد ساله اخیر ملت های خاورزمین، به ویژه درتاریخ پرتکاپوی مردم قفقاز و ماوراء قفقاز و نیز ایران، در پیکار بی امان علیه جهل و خرافات و عقب ماندگی و موهومات دینی، نام نشریه "ملانصرالدین" و بنیانگذار و سردبیر آن جلیل محمد قلیزاده، همچون ستاره ای پر فروغ میدرخشد.

 اولین شماره مجله هفتگی"ملانصرالدین" با همفکری, همکاری و تلاش خستگی ناپذیر جلیل محمد قلی زاده و  عمر فائق  نعمان زاده، در روز هفتم ماه آوریل 1906 در شهر تفلیس به چاپ رسید.

 جلیل محمد قلی زاده، سردبیر و نویسنده پرآوازه هفته نامه «ملانصرادین» به تبار و خانوادهای ایرانی تعلق دارد. به تاریخ دوم ماه فوریه سال 1886 در روستای"نهرم" از توابع نخجوان،درخانواده ای زحمتکش که در جستجوی کار و نان، به آن سوی دیگر "ارس" کوچیده بودند، چشم بر جهان گشود. او خود، در بخشی ازکتاب در دست ترجمه "خاطراتم"، در  معرفی خود چنین مینویسد :

 ..." در شهر نخجوان از مادر زاده شدم. در پنج- شش ورستی رود ارس و در چند ورستی شهرک جلفا. البته من در اینجا، به عمد از "ارس" و "جلفا" نام میبرم. پُر واضح است که رودخانه ارس، رود مرزی ایران است و  جلفا هم شهرکی گمرکی است، بین مرز ما (جمهوری آذربایجان- م) و ایران. من از اینکه نسبتی با این رود و قصبه دارم، خیلی خیلی به خودم میبالم، به دو دلیل: اول اینکه کشور ایران وطن پدر بزرگ من است و بعد هم اینکه سرزمین ایران به خاطر  دینداری در جهان شهره عام است و این برای من همیشه مایه افتخار بوده، یعنی من به خاطر بدنیا آمدن در همسایگی یک همچین مکان مقدسی همیشه باید هزارهزار بار خدا را شکر کنم..."

 ***

 جلیل محمد قلی زاده در بیان اهداف، آماج و چرایی به میدان آمدن نشریه ملانصرالدین در صفحه دوم اولین شماره مجله ملانصرالدن با زبانی ساده، بی پیرایه و خودمانی، با مخاطبین اصلی نشریه اش درد دل میکند. شرح میدهد که  برای چه و چرا به میدان آمده است. درهمین شماره مورد اشاره خطاب به صاحبان اصلی ملانصرالدین مینویسد :

 "ای برادرهای مسلمان!

 من به خاطر شما آمده ام. من به خاطر آنهائی آمده ام که شنیدن  ،" حرفهای مرا خوش ندارند و به بهانه هایی مانند "فال گیری، "سگ بازی"، "شنیدن نقالی "خوابیدن در حمام" و چیزهای  خیلی مهمی! ازاین قبیل ازمن میگریزند.خوب البته، حکما هم گفته اند "حرفهایت را به کسی بگو که به حرفهای تو گوش نمی دهد!".

ای برادرهای مسلمان من!

 هر وقت که حرف خنده داری از من شنیدید، تا حدی که با چشمهای بسته و دهن های بازمانده رو به آسمان، آن قدر خندیدید که عنقریب بود از خنده روده هایتان بترکد و مجبور شدید بجای دستمال با دامن پیراهنتان اشکهایتان را پاک کنید و "برشیطان لعنت" بگوئید، آن وقت گمان نکنید که دارید به ملانصرالدن میخندید.

 اگرخواستید بفهمید که دارید به چه کسی میخندید، آن وقت یک آینه جلو روی خودتان بگیرید و با دقت، جمال مبارکتان را خوب تماشا کنید!.

 من بیش از این دیگرحرفی ندارم، ..."

***

نشر و بخش اولین شماره های ملانصرالدن، مورد استقبال بسیار زیاد مردم عادی کوچه و بازار، و بویژه ایرانیان قرار گرفت، تا حدی که خود دست اندرکاران این نشریه نیز انتظار آن را نداشتند.

در همین رابطه، در پاسخ مشتریانی که برای ملانصرالدین نامه نوشته و از او خواسته بودند تا درباره چگونگی کار نشر، تیراژ و نوع مشتریان و خوانندگان آن اطلاعاتی در اختیار آنها قرار دهد، در  مجله، در صحفه 2 شماره 5 سال 1906 از زبان ملانصرالدین چنین میخوانیم :

... "از شماره 4 مجله  25  هزار نسخه به چاپ رسید. از این 25 هزار نسخه 18432 نسخه برای مشتریانی فرستاده شد که 9 ماهه، 6 ماهه و 4 ماهه آبونه شده بودند. بقیه را هم برای تکفروشی به شهرهای دیگر فرستادیم.

 بیشتر از نصف مشتری های ما از اهالی ایران اند. بطور مثال، بیشتر  15هزارنسخه از مجله ملانصرالدین به شهرهای خراسان، اصفهان، تهران، تبریز و شهرها و روستاهای اطراف آن فرستاده می شود  که 13690 نسخه متعلق به کسانی است که آبونه یکساله هستند و بقیه هم به صورت تک نسخه به فروش میرسد... تقریباً حدود 10 هزارنسخه از مجله ملانصرالدن در میان مسلمانان قفقاز و روسیه توزیع میشود.

از شهرهایی که بیشترین تعداد آبونه را داریم، میتوان ازشهر  نخچوان نام برد. نا در این شهر حدود 2 هزار مشتری داریم. بعد از  نخجوان،  باطوم، داناباش، ولادی قفقاز و گروس قرار دارند.

حدود 3 هزار نسخه از مجله در کریمه کازان، اورنبورگ و مسلمانان شهرها و روستاهای مناطق غیر شمالی پخش میشود. (البته شکی نیست که اشتراکات زبانی تأثیر زیادی در این مسئله دارد).در شهر های باکو، گنجه، شاماخی و  چند شهر دیگر هم، تعدادی مشتری داریم ..."

نشریه ملانصرالدین، در تداوم انتشار 25 ساله خود در  تفلیس، تبریز و باکو، نویسندگان بسیار زیادی را به خود جذب کرد که بیشتر به ملانصرالدین چی ها شهره اند. در میان نویسندگان نامدار و شناخته شده این نشریه، بعد از جلیل محمد قلی زاده و عمر فائق، نعمان زاده میتوان از شاعر پرآوازه و گرانقدر میرزا علی اکبر صابر، عبدالرحیم حق وردیف، علی نظمی، علیقلی غمگسار، محمد سعید اردوبادی نویسنده رمان تبریز مه آلود، سلمان ممتاز، محمدعلی صدیق، علی آذری، اوزییر حاجی بیکوف موسیقیدان برجسته آذربایجان و خالق اوپرای کوراوغلو، غضنفر خلیق اوف، اسماعیل آخوندوف و کاظم کاظم زاده نام برد.

تصاویر و کاریکاتورهای جالب و عمیقاً تاثیرگذار این نشریه، در آغاز توسط دو هنرمند چیره دست آلمانی به نام های "اسکار اشمرلینگ" و "یوزف روتر" و بعدها توسط هنرمندان بزرگِ آذربایجانی مانند عظیم عظیم زاده، امیر حاجی یف، غضنفر خلیق اوف و کاظم کاظم زاده کشیده میشد.

 برای آشنایی با سبک و کار مجله ملانصرالدین ترجمه چند نمونه از نوشته های شماره های مختلف آن را در زیر میآوریم .اولین مطلب، نوشته ای است با عنوان "از اداره" که در شماره یک، به تاریخ 9 فورال سا ل 1917 به چاپ رسیده است.

این نوشته همانگونه که خواهید خواند، توضیح و خطابیه طنزآلودی است در باره چرایی توقف دوساله نشر ملانصرالدین و اوضاع و احوال و چگونگی گرفتاریهای مسلمانان در چنبره توهماتی که ریشه در ناآگاهی توده های مردم و سوءاستفاده روحانیون و متشرعین از آن دارد.

***

مجله ملانصرالدین 9 فورال 1917 شماره 1 صحفه 1

 خطاب به خوانندگان :

 خوانندگان محترم می دانند که کار نشر مجله ما دوسال بود که متوقف بود و چاپ نمی شد.در اینجا دو مسئله هست که خوانندگان ما حتمن میخواهند در باره آنها بدانند : یکی درباره علت توقف کار نشر مجله و دیگر اینکه آیا در عرض این دو سالی که چاپ مجله متوقف شده بود، من، ملانصرالدین، در کجا بودم و به چکار مشغول بودم؟ آیا بیکار و علاف میگشتم و مفت میخوریم و میخوابیدم؟. برای سئوال اول جوابی نداریم.

برای اینکه اگر بخواهیم بدنبال دلیل های توقف نشر مجله بگردیم، دلائل  زیادی هست. شاید هم اصلن دلیلی پیدا نشود. اما مسئله این است که در اینجا، صحبت در این باره را فعلاً جائز نمیدانیم. واما نکته دوم. یعنی اگر شما از من میپرسید که در عرض این دوسال چه کرده ام؟، من خودم را بدهکار و مؤظف میدانم که به شما جواب بدهم. بیکاری برای هیچکس، کار خوبی نیست، بخصوص برای "عمو ملانصرالدین"، آن هم در این زمانه که سکوت کردن و هیچ نگفتن شایسته او نیست.

 ☆

نخیر، خدا نکرده بیکار نبودم. هر طور باشد من بیکار نمی مانم، برای اینکه مسلمانم. یک مسلمان تکالیف زیادی دارد. مثلن اول از همه نگاه بکنید به کارهای "خیر" و "شر" ما،  نگاه کنید به غمها و شادی های ما مسلمانها، اگر کمی ملاحظه بکنید و کمی انصاف داشته باشید خودتان خواهد دید که یک مسلمان اصیل (البته من خودم اصیل نیستم)، من با مسلمان تقلبی کاری ندارم.

 بله، اگر انصاف داشته باشید، خواهید دید که اگر بیائید و براساس قاعده و قواعد ایل و تبار و رسم و رسومی که از پدران و پدربزرگان ما در بین مردم جاری هست، در همه کارهای خیر و شر آنها با شایستگی شرکت کنید، طوری که هیچ قصوری نداشته باشید و مورد لعن و نفرین مردم قرار نگیرید، آن وقت خواهید دید که دیگر برای هیچ کار دیگری وقت نخواهید داشت، نه برای صنعت، نه برای تجارت، نه برای خدمت و نه برای کارهایی دیگر. (حالا درباره تحصیل علوم و فنون چیزی نمیگویم، زیرا آنها خیلی از ما دورند) خلاصه، خواهید دید که  برای کار، نه وقت داری و نه مجال.

البته حرفی نیست که برای ثابت کردن و به اثبات رساندن هر مطلبی شاهد لازم است. خوب حالا ما هم، چیزهایی را که گفتیم ثابت می کنیم : تو، اول از همه عروسی های پیش از ماه محرم را در نظر بگیر.خوب معلوم است که از روز شروع ماه محرم تا پایان ماه صفر، شاد بودن و اقدام به هر کار خیری جایز نیست .هرکس کار خیری داشته باشد باید آن را تا آخرین روز ماه ذیحجه به پایان برساند تا با ماه محرم تداخل پیدا نکند.

 خوب، پس درچنین حالتی، تکلیف جماعت مسلمان چیست؟. تکلیف شان این است که عروسی ها و مراسم عقدکنان را تا قبل از شروع ماه محرم، یعنی ده روز مانده به عاشورا تمام کنند، تا در   جز غمگین ، روزهای ماه محرم، هیچ فکر و ذکری نداشته باشند بودن و غصه خوردن.

 البته وقتی چنین بشود، آن وقت همه عروسی های مسلمان ها میافتد به ماه پیش از محرم، آخرهای ماه ذیحجه. در این ماه یک دفعه میبینی که از طرف در و همسایه ها، قوم خویش ها، دوست و آشناها و بالاخره از همه طرف تو را به عروسی دعوت کرده اند. مگر میشود که در آنها شرکت نکرد و اصلن چرا باید شرکت نکرد؟.

یه وقت می بینی که چپ و راستت عروسی است. نوای موسیقی، صدای تار و نی و نیلبک، صدای خواننده ها و دست زدن بگوش میرسد.بخصوص وقتی که شب بشود .میبینی که این صداهای عیش وعشرتی که نام بردیم قاطی صدای "شاخسی" (شاه حسین - م) عزادارها شده، زیرا همه این را میدانند که "شاخسی" گفتن در محله ها ده پانزده روز قبل از محرم شروع میشود.

 شب ها، بخصوص شب های مهتابی، یعنی شب هایی که نور ماه، همه جا را روشن کرده، می بینی که از یک طرف صدای حمید خواننده که در عروسی پسر لطفعلی بیگ میخواند بگوش میرسد و ازطرف دیگر  صدای "شاخسی" بلند می شود.از یک سوصدای فریاد "شاخسی" می شنوی، از آنسو صدای "آخیش...".از یک طرف خواننده میخواند:

 "تعال الله چه دولت دارم امشب "و از طرف دیگر، یک جوان سبیل از بناگوش دررفته،  دگنکی را به روی سر برده و ظاهراً فریاد میزند :"حیدر!" اما در باطن دنباله همانی را میگوید که خواننده میخواند. زیرا این جوان همین دیروز عروس خود رابه خانه آورده، برای همین هم درباطن میگوید: " که آمد ناگهان دلدارم امشب!". و چون شب گذشته، شب زفاف او بوده، امشب هم خود را به دسته "شاخسی"گویان رسانده تا برای امام عزاداری کند.

 وحالا این را هم باید دانست و بخاطر سپرد که در روزهای محرم، چه، آن کسانی که خودشان را به دسته "شاخسی" می چسبانند و چه آن جوان هایی که در دسته سینه زنی سینه می زنند و یا بسیاری از آن جوان هایی که در تماشای تعزیه،  اشک از چشم جاری می کنند، خودشان از کسانی هستند که یکی دو روز قبل از آن عروسی شان بوده.

مثلاً وقتی جوانی را می بینید که الکی دارد اشک چشمش را پاک می کند، یقین که همین یک ساعت پیش بوسه برچشم آن نوعروسش زده و به میدان آمده. یا مثلن جوان دیگری را می بینید که با کوبیدن ضربه های کف دست، سینه خود را سرخ کرده، همین نیم ساعت پیش سرش را گذاشته بوده روی سینه دختری که تازه نامزد کرده و بعدش هم بلند شده آمده به مجلس تعزیه.

 ☆

 واین را هم لازم است بدانیم و به خاطر بسپاریم که در این دوره و زمانه، اگر تعداد کمی از جوان های مسلمان را کنار بگذاریم، شب زفاف بقیه آنها درست به همین شب های عزاداری و ماتم محرم می افتد. یعنی معلوم است که عروسی شان با روزهای محرم قاطی می شود.

کسی چه میداند شاید هم نتیجه همین عمل است که "شاخسی"بازی،  با خون بچه مسلمان ها عجین شده.من قضاوت در این مورد را می سپارم به ذوق و سلیقه خود اهل انصاف و می روم سر اصل مطلب.

 بعله. یک ماه عروسی های ذیحجه، ده روز محرم، بعد از آن تکیه ها،  ، مرثیه ها، مسجدها، باز هم تعزیه، چون یک مرثیه خوان جدید آمده باید به او تهنیت گفت. بنابراین باز هم راه انداختن مراسم  مرثیه خوانی.به این شکل، ماه های محرم و صفر را پشت سر می گذاری، و تازه می خواهی نفسی تازه کنی و چشمها را باز کنی و ببینی که در دنیا چه چیزهای دیگری جز مرثیه خوانی  هست و چی نیست، یک دفعه می شنوی که یک موجود محترمی به رحمت خدا رفته.

بعله. دیگه کارت تمام است. دفن کردن جنازه، گرفتن مجلس یادبود، مرثیه خوانی - صدای وز و وز و و زنبور مانند گریه خاله زنکهای پاشنه ترک خورده - و باز هم  مجلس عزا، باز هم پلو، باز مرثیه و باز مجلس. بفرما... نه زحمت نکشید... خداحافظ... تشریف آوردید...خدا رحمت کند...فاتحه... باز هم فاتحه... باز هم دیگ های پلو... باز هم بخور بخور... بازهم گدائی...باز هم بیکاری...باز هم به هدر دادن وقت گرانبها...باز هم فاتحه... باز فاتحه... باز فاتحه ... والله من از بس نوشتم دیگه خسته شدم ولی این مرثیه خوان های بی پدر مگرخسته می شوند.

 بعله .اگر دو سه نفر از این آقایانی که وجودشان برای ملت ما غنیمت است، یک جورهائی به رحمت الهی بپوندند، آن وقت دیگر دوسه ماهی هم بدین روال خواهد گذشت.

بعله. حالا تو می خواهی مرا شماتت کنی و بپرسی، ملانصرالدین، این همه وقت که مجله در نمی آوردی، چطوری بیکار نشسته بودی؟ آدم هم مگر بیکار می نشیند؟.

 من هم در جواب میگویم:

 برادرجان، والله... باالله من بیکار نبودم. من اگر هم  سرکار نروم و به خرید خریدوفروش مشغول نباشم، مشغول یاد گرفتن علم و فن نباشم، اگرهم  از این کارهایی دنیوی که برشمردم دور بوده باشم، بیکار نبوده ام. چون من مسلمانم.

حالا تو همین رمضان را در نظر بگیر .حرف من، تنها به روزه هایی که می گیرم مربوط نیست. درباره مسائلی که اخبار آن در رساله آقای شیرازی آمده چیزی نمی گویم و درباره آنها با صراحت چیزی نمی نویسم، زیرا واقعن زشت است، برای اینکه نشریه مرا بچه های کوچک و خانم ها هم میخوانند.

 جناب "آقای حاج میرزا محمد حسن آقا" کتابش را برای عده ای صیغه باز و حاجی کلک، و مشدی و ملا نماها نوشته.اگر ما بخواهیم آن مطالب داخل کتاب "آقا" را در اینجا روایت کنیم، آن وقت اداره سانسور، ما را حسابی زیر فشار می گذارد. از بس که  حرفها و مطالب آن زشت و شرم آور است.

بعله. رمضان دارد از راه می رسد. آیا تو تدارک کارهای رمضان را دست کم می گیری؟ من سرتاسر ماه شعبان را صرف تدارک رمضان می کنم:

می گویند حاجی عباد روغن خالص حیوانی دارد. اما بی پدر هر "پوت" آن را به هشتصد منات می دهد. البته چاره ای ندارم. باید بخرم - آخه من روزه خواهم گرفت - پس برنج آن چی؟، میگویند حاجی مراد برنج خوب آکوله دارد ولی آن را پنهان کرده. چاره ای ندارم. باید التماس کنم و مقداری که برای ماه رمضان لازم است را از او بگیرم - آخه من روزه خواهم گرفت - عزیزم. برادرم. جان و جگرم، تو داری صحبت از نمره ویلسون میکنی، نگاه کن، ماه شعبان است، باید در تدارک وسایل ماه رمضان بود. وسائل دیگر پلو چی؟.زردآلو؟، کشمش؟، خرما؟، بادام؟.

 تو درباره سیاست انگلیس و روس و ایران حرف میزنی، اما من به تو میگویم که، فقط با پلوی تنها نمی شود روزه گرفت. پس خورشت های کنار اون چی؟.

تو، درکلاس های متوسطه در باره زبان مادری صحبت میکنی، اما  ، من به تو میگویم که، من زبان مادری و از این چیزها سرم نمیشه فقط این را به من بگو ببینم، تو تدارک رمضان را دیده ای یا نه؟.بعله. یک ماه شعبان. یک ماه رمضان. این هم اینطور گذشت و رفت.

 و بعد هم می خواستم روزنامه را باز کنم و ببینم که این قضیه گرجی - مسلمان چه هست. تازه شروع کرده بودم که یک دفعه دیدم مادرم گریه کنان داخل خانه شد... چی شده مادرجان؟.

- بچه جان، دیگه چی می خواستی بشه؟. ببین، کربلائی قاسم، مادرش را، هم پارسال به زیارت برد و هم امسال داره میبره.من تو را بزرگ کردم و حالا برای خودت مرد بزرگی شدی، اما هیچ می پرسی که شاید من هم ممکنه آرزوهایی داشته باشم؟.

 میگویم: ای مادرجان، آخه انصاف داشته باش، من تا حالا شش دفعه تور را به کربلا و خراسان بردم و شش دفعه هم که پسرمشهدی غلامعلی برده. دیگه بس نیست؟.

  -واه... واه... چه حرف ها. زیارت که حساب و کتاب نداره. زیارت رو هم میشه دوازده دفعه رفت و هم صد و دوازده دفعه... ؟. آیا باز هم چیز دیگه ای می شد گفت؟!.

 خوانندگان عزیز. احوالات از این قرار است :

 اگر قرار باشد براساس نوشته های مجتهدها و شریعتمدارها، و برطبق آنچه که آنها به ما تعلیم داده اند مسلمانی کنیم، آن وقت خواهید دید که، تمام دوازده ماه سال را هم باید به وظایف مسلمانی بپردازید. البته من مسلمانی اصیل را میگویم. والا، اگر بخواهی مسلمان تقلبی باشی، آن وقت باید یک کاری برای خودت پیدا کنی.

 ☆

 گفتم شریعتمدار، به یاد شریعتمدار مشهوری افتادم - خدا رحمت اش کند - همان شریعتمداری را میگویم که پسرش تابعیت ایرانی خود را پس داد و الان در کنسول خانه یکی از این کشورهایی اجنبی در مقام "آتاشه" خدمتگذار است.

 خداوند وجودش را از بلایا حفظ کند!.

 ملانصرالدین

*** 

مجله ملانصرالدین 27 یانوار 1908 شماره 4 صحفه 6

اخبار تلگرافی از مخبر مخصوص ما در جهنم:

 در جهنم مراسم بزرگ و باشکوهی تدارک دیده می شود. از ابتدای جاده ای که از ایستگاه "ساغر" به سمت "ویل" می رود  را دارند با شکوه تمام تزیین می کنند.

 می گویند بزودی  یک وجود مقدسی به اینجا تشریف خواهند آورد. این احتمال وجود دارد که موی نازک پل سراط دوام نیاورد و پاره شود. بقیه احوالات را در روزهای آتی گزارش خواهم داد.

 از آستارا :

 امروز بزرگان شهر در مسجد جمع شده و از عمل پارتی بازی، دوبه مزنی و بجان  هم انداختن دیگران وخسارت وارد کردن به آنها، توبه کردند.

قرار شده است به زودی دو مدرسه، سه کتابخانه و یک مریض خانه برای محله بالا، و چهار مدرسه، شش کتابخانه و دو مریض خانه برای محله پائین بسازند. دو نفر به پا خاسته، این عهدنامه را قرائت کردند و سپس همه آنجا را ترک گفتند. میرزا بی کفن.

از آلکساندروپل : امروز یک مسلمانی در مسجد، خطا کرد و از دهانش دررفت و گفت "بیائید مدرسه درست کنیم".

 تا این حرف از دهان او بیرون آمد، بلافاصله چند مسلمان دیگر به طرف آن دیوانه هجوم بردند و با گفتن اینکه: ما مدرسه لازم نداریم.

 بگذارید اونهایی که بعد از ما میآیند، جانشان در بیاید و درست کنند.

خواستند او را کتک بزنند.

باز هم از آلکساندروپل :

 یک حاجی مسجد ما را ضبط کرده و برای خودش خانه درست کرده است.

نام این مدرسه "خمامیه" است و نظامنامه آن به شرح زیر است.

 ***

از شاماخی :

صد منات پولی که در تئاتر برای کمک به کتابخانه جمع آوری شده بود، یکهو رفته توی جیب یک جوان!.

***

 7 صفحه 18 شماره 1908 مه 5مجله ملا نصرالدین 5 مه 1908 شماره 18 صفحه 7

مدرسه :

در شهر رشت یک مدرسه بزرگ باز شده با سیصد شاگرد. سن این شاگردها، از سی تا هشتاد سال است.

 شرکت در ثبت نام آزاد است. اما کسانی که کمتر از سی سال سن داشته باشند پذیرفته نمی شوند.

 نام مدرسه "خمامیه " است و نظامنامه آن هم به شرح زیر است :

درس اول ربا

 معلم این درس حاج خمامی است که خودش چهارده هزار تومان به حاجی ملک داده بود، سی و یک هزار تومان پس گرفت وبعدش فرمود "ربا، عقلا و عرفا حلال است".

 درس دوم :بچه!

 معلم، شریعتمدار. او تنها به یک شاگرد کوچک درس میدهد. نام این شاگرد علیشاه تهرانی است.

 درس های سوم، چهارم و پنجم: عرق، تریاک و پنجره قمار.

 معلم : مهدی لوطی.

 در سایه توجهات مسلمانان، شاگردها شب و روز، 24 ساعته مشغول درس آموزی هستند.

 امضاء مدیر مدرسه مهدی لوطی.

 پایان

Go Back

Comment